خرید بک لینک

قانون زندگی اینه که یه سری میرن و یه سری دیگه جاشون رو میگیرن

ولی ما

آخرین بازمانده های وبلاگ نویسی ایم

رفتن همه

و کسی جاشونو نگرف

برچسب: نویسنده: مریم موسوی‌پور تاريخ: دوشنبه 8 بهمن 1397 ساعت: 14:36

"آدم بزرگ میشن، اتفاقای جدید براشون میفته، تصمیمات جدیدی میگیرن که آدمای قدیمی و زندگی قدیمی جایی توش نداره. من نمیخام زندگی قدیمی و گذشته و نوستالژی کسی باشم. نمیخام بهش بچسبم و به زور خودمو ببرم جاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم موسوی‌پور تاريخ: دوشنبه 8 بهمن 1397 ساعت: 14:36

حس میکنم تنهای تنهام!انگار همه ی ادما حداقل یک کیلومتر اون طرف ترن! انگار یهو همه خیلی نمیشناسنم و خیلی بلدم نیستن! هر چقدم خوب باشن و مهربون باشن بازم کمن! یهو ز یه جایی که از نگاهم میفهمیدن چی تو سرمه اومدم یه جایی که نمیدونن کیم چیم قرار بود خوشال باشم! قرار بود واسه رسیدن ب چیزی ک میخوام شرایط سختو تحمل کنم قرار بود کنکور اخرین سالی باشه که توش احوالم مزخرفه ولی همیشه یه بهونه ای هست که عمیقا نذاره خوشال باشم! میترسم از روزی که بفهمم مهم نیست که چجوری باشه شرایطم!همیشه دنبال این میگردم که یه جایی ناراحتی رو پیدا کنم ...ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم موسوی‌پور تاريخ: جمعه 20 بهمن 1396 ساعت: 18:10

دوربین از بالا و یکم مایل طوری که هم اسمون بیفته هم زمین فیلم برداری میکنه ؛شبه ؛یکی خیره به اسمون روی تپه دراز کشیده و دستش زیر سرشه ؛یه ستاره توی اسمون خیلی ریز چشمک میزنه ؛دوربین اروم به سمت اسمون و در جهت اون ستاره میره ؛حرکت دوربین یکم سریع میشه ؛همین جوری توی تاریکی میره و از جو خارج میشه و مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم موسوی‌پور تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 12:56

نامزد های انتخاباتی محترم ، اینجانب؛ شهروندی معمولی و تازه به سن قانونی رسیده ، در روزهای پشت سر تا به حال "یک" روز هم شهر خود را "تمیز" ندیده ام! نمیدانم سر چند درخت را بریده اید تا برگه های تبلیغاتی خود را بین مردم پخش کنید و در کسری از ثانیه پیاده رو ها را با آنها "کاغذ فرش" کنید!شاید بهتر بود بهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم موسوی‌پور تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 12:56

ترجیحا نخونید

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم موسوی‌پور تاريخ: يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 9:33

موقعیت :مدرسه /زنگ دوم/زبان/سرجلسه ی امتحان نشستیم سر جاهامون و برگه های امتحانی رو میزامونه و تازه ساکت شدیم . یهو صدای تیک ساعت مهدیه بلند میشه؛مهدیه از عقب داد میزنه "مریم قرصت"نرگس از توی کولش بطری ابشو در میاره و همونجوری که سرش رو برگشه و داره جواب میده بطری ابو تو اون یکی دستش نگه داشته ؛نسترادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم موسوی‌پور تاريخ: يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 9:33

چشات شیشه ای میشه و راه گلوتو بغض بسته

هی نفس عمیق میکشی

هی بغضتو قورت میدی

تمام تلاشتو میکنی که اشکات از چشمات نیفتن

قلبت مچاله شده تو قفسه سینت

هی میخندی

هی میخوای فرار کنی

ولی نمیشه

اخه ادم از خودش و دلش که نمیتونه فرار کنه


برچسب: نویسنده: مریم موسوی‌پور تاريخ: يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 9:33

درگیر کارای جشنیم ؛

گاهی داد میزنم سرشون که بس کنید انقد حرف نزنید کارای مهم تری داریم

گاهی با اهنگای عربی و امثالهم خودم میرم رو سن و یکی باید به زور جمم کنه

ولی خب خوبه ! میخندیم با هم ! با این همه تفاوت نظر و دادو هوار و فلان بازم کنار میایم با هم

باورم نمیشه دیگه نمیریم مدرسه . یعنی تموم شد واقعا؟


برچسب: نویسنده: مریم موسوی‌پور تاريخ: يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 9:33

اگر آزاده نیستید لااقل دین داشته باشید . . . . . . میفهمیم ؟!/میترسیم؟! . . . . . رفتار و اعمال افراد ،چه از لحاظ اجتماعی و عرف پذیرفته یا مردود ،تا زمانی که به فرد دیگری اسیب وارد نکنند،تنها به خودشان مربوط است ؛این در حالی است که سکوت در برابر همان اعمال و رفتار در صورتی که به فرد دیگر اسیب بزنند ؛توجیه پذیر نیست! می گویند :"خودت را با شرایط وفق بده!"یعنی ظلم را بپذیر و سکوت کن .!می گویند:"به تو که ضرری نمی رساند"یعنی مهم نیست که افراد دیگر چقدر اسیب می بینند تا زمانی که تو ضرر نمی کنی سکوت کن!همه ی این ها یعنی بی تفاوت بودن نسبت به خودت و نسبت به دیگران !یعنی وجدان در نسل بشر رو به انقراض است ،یعنی اگر همین امروز از خودمان شروع نکنیم یعنی اگر نتوانیم در برابر ظلمی که به ما و اطرافیانمان می شود کاری کنیم ؛یعنی اگر نتوانیم در برابر افراد دیگر بایستیم و بگوییم که نمیگذاریم که حق ما را زیر پا بگذارند ؛آن وقت دیگر انسان نام نداریم!آن وقت برده داری بدون آن که نامی بر آن بگذارند بار دیگر گریبان گیر بشریت می شود. #رو_دل_نوشت_های_بی_فکر ادامه ی مطلب چتم با نرگسه در جهت تفهیم قضیه و به چالش ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم موسوی‌پور تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 21:54

از پله ها رفتیم بالا داشتم تن تن میرفتم چند قدمی جلوتر بودم صدام زد :مرمری! برگشتم ودر حالی که دستام رو گرفته بودم به کولم کج نگاش کردم که یعنی بعله با سر اشاره کرد که بیا یه چیزی در گوشت بگم رفتم میگه ؛ببین ؛نقشه اینه ؛هر جا دیدی عصبانی شدم دستامو بگیر از پشت !نمیخوای اینجا با خاک یکسان شه که نگاش میکنم و میخندم میگه انقد استرس نداشته باش دختر چیزی نیست که میگم دارم خب چیکارش کنم :| رفتیم داخل و میگم ساعت چنده؟میگه سه دیقه مونده ؛میگم مطمعن باش تا سه دیقه ی دیگه نمیاد ! نشستیم !میگم ساعت چنده ؟میگه 17دیقه گذشته !میگم دیدی گفتم .صدای ساینا که از اتاق میاد بیرون میشنوم میرم بیرون و یهو از :/ به :)) تبدیل میشم افکار خبیثانشو باهام در میون میذاره و میره .دوباره میرم میشینم .تق تق تق تق سعی میکنم پامو بذارم روی محل برخورد چهار تا موزاییک !و همین طوری دور خودم میچرخم !میرم از روی میز منشی یه برگه همایش برمیدارم و میدم دستش !شروع میکنه به خوندن!میگم برنامه غذایی رو !!سه بار قرمه سبزیه!میگه چرا نوشتن متنوع؟!برگه رو برمیگردونم روی میز منشی و تشکر میکنم .صدای کیانا میاد .باز میرم بیرون .اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم موسوی‌پور تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 21:54

میگم تو شرایط خوب که همه خوشحالن غیر از اینه؟

بهتر نیست تو شرایط بد خوشحال باشیم؟

خود درمانی

برچسب: نویسنده: مریم موسوی‌پور تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 21:54

مسئله اینه که درک این همه تاریکی و تیرگی سخته و دردناکه

مسئله اینه که دلم میخواد کنار بکشم

شاید چون ترسیدم

یا شاید چون خستم

ولی فرقی نمیکنه

چون بهش باور ندارم ،ولی مجبورم توش بمونم !باهاش حرکت کنم

نمیشه

نمیشه جزوی ازش نباشی

نمیشه تغییر بدی

تغییر دادن همیشه سخت تر از موندنه

مسئله اینه که دارم تو رویاهام غرق میشم

زندگی داره عقب تر میره

محو میشه

ادما محو میشن

تاریک تر از اونیه که بشه فهید راه درستو انتخاب کردی یا نه

برچسب: نویسنده: مریم موسوی‌پور تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 21:54

رو به انجماد

منتظر

+تپش قلب

برچسب: نویسنده: مریم موسوی‌پور تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 21:54

اقا

من الان

یه فلش بک میخوام

به کافه پیانو

اون روزی که

کلی فر خوردیم که یه جا بشینیم

و تو جایگاه ویژه عکس انداختیم

و خودمون بودیم

و خوش بودیم

و هیچ خری نبود که باعث بشه احساس مزخرفی که اللان دارم داشته باشم

و میگم چقد خوبه که تا حالا همیشه حال شمارو داشتم

و تو گوه ترین لحظات زندگیمم تونستم کنارتون دووم بیارم

میدونید شما مث بقیه ادما نیستید

چون الان دلم میخواد از همشون فاصله بگیرم

از همشون

برچسب: نویسنده: مریم موسوی‌پور تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 21:54

صفحه بندی